به نام پاك ايزد بزرگوار مهربان!
درود!
اول عذر خواهي مي كنم كه نبودم ولي من حالا كه دارم اينو مي نويسم همه ي چيزايي كه نوشتين و نبودين رو خوندم!
بابت متن قبليهم عذرمي خوام و در كل موضوعش اين بود كه:
1.تخلصم صبا شد 2.مشاور وزني ام((وزن شعر بابا!) به همراه همسر گرامي موزون خويش(هر دو تا وزن)) گفت كه مثنوي بگم(چي مي گه؟!)
اين متن خيلي درازه و پيشنهاد مي كنم اين رو روي ورد كپي كنيد و بعد از مطالعه ما رو از لطف نظراتتون محروم نسازيد!(نوشتاري گفتم يعني چيز جدي اي بود!)
خلاصه امروز مي خوام هر چي شعر دارم(=دار و ندارم) رو به نمايش بزارم … به همراه گزيده اي از داستانها … پس واسه اولي بسم الله!
من اين رو در طي شش روز و براي جواب به توهيني كه چند روز قبلش معلم ادبياتم به من كرده بود گفتم ... خودم خيلي خوشم اومده و اميدوارم خوشتون بياد ... راستي اين رو مشاورَين(دو مشاور(گروه دو به علاوه 1)) تحسين كردند:
يادم است در روزگاران قديم
يك بود قايق پر از آن زر سيم
روزگاران مي گذشت بر قايقا
تا كه قايقبان بيامد فائقا
يافت آن زر، تاج غرقي در طلا
يادش آمد خواند شكر آن خدا
گفت آيا جز به من محتاج هست
عهد و رازي هم فداي جان ببست
خواند الها پدرم با من همان
چون به پروانه به دور شمع بمان
داد او من را هزاران پند و ارز
گفت خودرا ابر با باران بفرض
بر سر خودشفتگان بد سرشت
خويش را پنهان بكن از هر چه زشت
كشتشان خشك و بود بي آب و تاب
بي نصيب از نور عشق آفتاب
پس نبارا بر سر آن كشت و زرع
پس نشو دنباله بر هر راه فرع
با فقير و مفلس و يك دردمند
آنچناني كز نيابي هيچ گزند
رافت و مهر و عطوفت پيشه كن
كار را از زير خاك و ريشه كن
سروِ قامت گر تو خواهي در عمل
گر چه علمت تو نباشد بي فعل
بر سر مكتب درآ درس آموز
عاشقانه بشنو تو سر رموز
تو شكيبا باش و صبري پيشه كن
تو بر ايزد دقت و انديشه كن
گفت قايقبان به خود:«اي نارفيق
بخت تو از خيرخوبي شد رقيق
شهرياري كه بود بر قايقا
يادش او رفته همه تاج و طلا»
آن پسر گفتا:«پدر با ما چرا؟
ما كه ناني هم ندارا ما چرا؟
گشته اين چرخ فلك دشمن برار
دشمن تشنه ي خون من برار
ما كه پولي هم نداريم انفاق؟
اين خدا گفته حرام است اين سُماق
رهرو را پيمبر بايدي؟
ما كه مفلس بوده ايم ني شايدي»
آنقَدَر غر زد كه خوابش برده اي
داستان من تمامش برده اي
گفتمت اين داستان اما برار
تا نباشي تو از اين پندا فرار
آن پدر گفتا كه انفاقي بكن
راه را بر روي يك پولي بكن
آن پدر گفتا چگونه كسب كن
درهم و ديناري غير غصب كن
اين كه باريدن حرام است بر شما
فرع راهي بودنم نبود به جا
راه را بايد برفت تا آسمان
اي صبا رهرو بباش و مهربان
خب فكر كردين بعد از اينكه سرتون رو درد آوردم ولتون مي كنم امكان نداره!
اين شعر نو رو من همينطوري گفتم!
و خب شايد زياد فلسفي باشه!
ولي واقعا قشنگه!
به نظر خودم!
سروده ي صبا در تاريخ 2/2/1387
بوي گريه ... از اتاق ... قلب خسته ... آمدآمد
بوي گلها ... در فضاي ... عاشقانه ... آمدآمد
در بهاران ... سوي باغي ... مي روم گل ... آمدآمد
مي نشينم ... در كنار ... گل كه بويت ... آمدآمد
سر به هر ... دالان عشقي ... مي گذارم ... مهرآمد
تازه هاي ... عشق خود را ... مي گذارم ... مهرآمد
بوي عشقت ... نسترن گل ... آمدآمد ... مهرآمد
درب مبنا ... سادگي را ... مي گشايم ... مهرآمد
ليك افسوس ... كز كه عاشق ... بودنم جرم ... عشق آمد
من گنه كار ... تو بودم ... نا گزيرم ... عشق آمد
سازگارم ... با غم اين ... روزگارم ... عشق آمد
غم برايم ... خود چو راهي ... خود چو عشقي است ... عشق آمد
مي روم در ... راه غمها ... تا كه ديدم ... او بيامد
مي ندارم ... كز فروشم ... بر سر راه ... او بيامد
مي خرد او ... مي برد او ... جام دلها ... او بيامد
مي فروشم ... عشق خود را ... جاي مي تا ... او بيايد
خب اميدوارم درد نگرفته باشه چون هنوز دو تا ديگه مونده!!!
همه باد صبا رئ به خوش خبري مي شناسن ولي من اين صفت رو براي خودم نمي دونم! در واقع صبا حامل تمام صفت هاي خوبه چون اين هارو از جاهاي مختلفي كه به وسيله ي بادي كه خودش بود رفته ديده و گرفته(مقدمه بود!)
اين يكي يه دليلي داره كه من اينو گفتم!
دليلش رو هم توش گفتم و به صورت رمزي توش پنهانه(جنايت هاي غير حرفه اي!)
ولي من حالا خيلي تغيير كردم و اينو با شعر بعدي(بعد از اين) مي فهميد:
سروده ي صبا، 21/2/1387
من وفا را در سفر بيهوده كردم
بي وفايي و بگفتي: «جان فدايت»
خوش سخن تو در سفر عاجز تريني
حال جسم و روح من باشد به غايت
من همه عشقم بود آذوقه ي راه
انتظار چشم تو ژرفاي رايت
من زماني كه نبودي مي شمردم
روزه هايي كه گذشت است بر فراغت
نامه اي كز كرده ام بر تو خدايا
عاشقي كردم بر كاغذ كتابت
عاشقي را من بديدم در دل خود
آورم من شادي عشقم برايت
مرهم هر درد آهي عشق پاك است
آورم از عشق خود باشد دوايت
من تو را مسپرده ام بر باد هجران
من صبايم كس نيارم من به جايت
حافظ و سلطان عشقم شهريارا
ما سفيديم و نيايد جز صداقت
انتظار تو قرار رفتنم نيست
من صبايم باد ناديده وفايت
خب!
از اين به بعد تو زندگي من يه تغيير اساسي به وجود اومده!!!
نم ديگه عشق زمينيرو با خدايي يكي نمي دونم!
مي دونم ايني كه ما مي گيم عشق، مهر اسم اصليشه ...
يا به قول خودم: عشق ما تاريكي است و دوغ و ماست!
من به معراج رفتم و بندگي خدا رو كردم ولي صد افسوس كه اينها همه خواب بودند. ولي براي من از هر چه واقعي بهتر بود و روي من تاثير زيادي گذاشت:
شغل عاشق پيشگي را من رها كردم از اين پس
سادگي بي نوا را من رها كردم از اين پس
عاشق دنيا ببودم من وليكن هفصد افسوس
عشق بر دنيا، رهم را من رها كردم از اين پس
مهر و عشق زندگاني را يكي ديدم من ابله
شهوت نفساني ام را من رها كردم از اين پس
من تكلف را بديدم طعم مسئوليت روح
بي تكلف زندگي را من رها كردم از اين پس
من خدايم را چشيدم با تمام حس پنهان
بي خدايي، كافري را من رها كردم از اين پس
ترس از غير خدا را كافري بدتر بديدم
ترس از خلق خدا را من رهاكردم از اين پس
اين دو چشمم ديده ام بو، ظاهري و حق به جانب
خودپرستي و ريا را من رها كردم از اين پس
چشم دل آئينه ي راه خدايي پيشه كردم
عقل بر عرفان حق را من رها كردم از اين پس
عشق حق را من بكردم با دلي غمگين ز دنيا
اين جهان بي وفا را من رها كردم از اين پس
من شدم باد وفا و عاشق حق، مخلص او
خوش خبريّ جهان را من رها كردم از اين پس
من شدم بادي به معراج و صباي حق تعالي
بد سرشتي و خطا را من رها كردم از اين پس
صبا(بهنام نوذري)
29/2/1387
تهران
حال من مانده ام و كوله باري از وظيفه ...
چون من ابياتي كه از آخرين تفالم به دست آمد اين چنين بود:
صبا تو نكهت آن زلف مشكبو داري
به يادگار بماني كه بوي او داري
دلم كه گوهر هر اسرارِ حسن عشق در اوست
توان به دست تو دادن گرش نكو داري
هم حافظ كوله باري از وظيفه بر دوشم نهاد هم خانواده به دليل انتظاراتي كه طبيعيست و بالا تر از همه هم خدا وند متعال!
باشد كه خوشتان بيايد! ياحق!
نوشته شده توسط بهنام نوذری(یکی بود یکی نبود) در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 15:15 موضوع داستان هایی که خودم نوشتم! | لینک ثابت
به نام پاك ايزد بزرگوار مهربان!
درود!
ببخشید یه مدت نبودم ... حدس بزنید کجا رفته بودم؟۱. خونتون ۲.خونمون ۳.خونشون
۴.تبریز! بله ذشما گزینه ی درست رو خدس زدین ...
رفتیم لهجه گرفتیم و ببرگشتیم ... راستی یک بوسه ای هم بر ساحل رود ارس زدیم!
درود! بعداز اينكه همه ديدن هنر داره از ما طراوش مي كنه(به من لقب هنرافشان
دادن و) مامانم گفت يه كار اساسي مونده!تخلص ... به حافظ پناه آوردم! چيزي اومد
كه تقريباً كار را يكسره كرد:
|
اي صبا گر بگذري بر ساحل رود ارس |
بوسه زن بر خاك آن وادي و مشكين كن نفس |
|
منزل سلمي كه بادش هر دم از ما صد سلام |
پر صداي ساربانان بيني و بانگ جرس |
|
محمل جانان ببوس آنگه به زاري عرضه دار |
كز فراقت سوختم اي مهربان فرياد رس |
|
من كه قول ناصحان را خواندمي قول رباب |
گوشمالي ديدم از هجران كه اينم پندبس |
|
عشرت شبگير كن بي ترس كاندر شهر عشق |
شبروان را آشنايي هاست با مير عسس |
|
عشقبازي كار بازي نيست اي دل سر بباز |
زانكه گوي عشق نتوان زد به چوگان هوس |
|
دل به رغبت مي سپارد جان به چشم مست يار |
گرچه هشياران ندادند اختيار خود به كس |
|
طوطيان در شكرستان كامراني مي كنند |
وز تحسّر دست بر سر مي زند مسكين مگس |
|
نام حافظ گر برايد بر زبان كلكِ دوست |
از جنابِ حضرتِ شاهم بس است اين ملتمس |
بعدش يه بار ديگه فال گرفتم و اومد گفت آقا اگه منو قبول نداري بيا برو استخاره
كن ... قرآن رو كه وا كردم آقا چشمت هميشه روز خوب ببينه! يه جايي از سوره ي
نمل اومد و در مورد داستان حضرت سليمان صحبت كرد. من(با حفظ لقب يكي بود
يكي نبود) به عنوان بهنام نوذري گلسفيد تخلص صبا رو برگيزدم و اشتياق سه چهار
چنداني به گفتن (سرودن) شعر پيدا كردم.
باشد كه خوشتان بيايد.ياحق!
نوشته شده توسط بهنام نوذری(یکی بود یکی نبود) در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 15:57 موضوع داستان هایی که خودم نوشتم! | لینک ثابت
به نام پاك ايزد بزرگوارمهربان!
سلام! اينم قشمت دوم داستانم!
باور كنين واقعيه اگه با ور نمي كنين به طوفان و آئين مهر رجوع كنيد!
**********
سلام! اِ ببخشيد درود! بعد اون شعرم اومدم ديدم يُخ بابا(!) ره بسياريست تا شهرت! گفتم فعلا كه وزن درست از دست ما مقدور نيست! ولي لااقل يه خورده مولانا بخونيم سوادمون اندكي بره بالا معناي درست حسابي داشته باشيم. بعد يه خورده هم سهراب خوندم!(چه ربطي به شعر كهن داره؟) يعني چي چه ربطي داره ... خب اونم عارف بوده خير سر... خير سرم منم مي خوام عارف باشم!(چه غلطا!) گفتم با اين وضع داغ بودن بازار ايال وار شدن و خونه بخت رفتن تو فاميل ما در مورد عشق يه چيزي بگيم ... حال ما با دگران است جانا! ... كلا آدم خوبي هستم! در مورد درد همه شعر مي گم! ... طوفان از اين شعرم خيلي (خيلي زياد ... خيلي زياد زياد... خيلي زياد زياد زياد... خيلي زياد زياد زياد زياد... خيلي زياد زياد زياد زياد زياد...!) خوشش اومد! ... مي گفت نمك بخوري يه چيزي مي شي!
(ايشون از طرفداران جدي نمك هستند!)
|
به خدايي كه در آن بالا هاست |
عشق ما ساخته ي دست خداست |
|
مردمان هر يك عشقي دارند |
ليك معشوق ندانند كجاست |
|
يك به دنبال خدا مي گردد |
يكي گويد خانه ي دوست كجاست |
|
اولي مولانا عارف پاك |
دومي سهراب كاشاني هاست |
|
همه دنبال يكي مي گردند |
ليك نامها ز يك ديگر جداست |
|
اينهمان عشق بزرگان است،بس |
ما كجا و آن بزرگانم كجاست |
|
شم ما دنيا كور كرده است |
آن خدا بيند كه اين اعمال ماست |
|
ما كجا و او كجا جانم فدا |
عشق ما تاريكي است و دوغ وماست! |
خودم از اين شعرم خوشم اومد! و گفتم ظاهرا جدي جدي دارم شاعر مي شم!
ادامه دارد ...
باشد كه خوشتان بيايد.ياحق!
نوشته شده توسط بهنام نوذری(یکی بود یکی نبود) در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 16:50 موضوع داستان هایی که خودم نوشتم! | لینک ثابت
به نام پاك ايزد بزگوار مهربان!
درود! ببخشيد يه مدت نبودم! به هر حال بايد واسه كنكور و امتحانات نهايي آماده بشم ديگه!(يعني يا پنچم ابتداييم يا سوم راهنمايي و يا سوم دبيرستان!) ولي تو اين دغدغه ها هنر ازم طراوش كرد!!!(با تشكر از مهرجويي(علي سنتوري) و تبريزي(شهريار) بزرگ!) حتماً مي پرسيد چرا؟ خب با ديدن اون فيلما من يه باره متحول شدم! مي دونين: من از بچگي داستان كوتاه نوشتم، داستان بلند مي نويسم، فيلمنامه مي نويسم، نمايشنامه نوشتم، موسيقي مي زدم(مي نواختم!)، تو مجله مقاله مي نوشتم، خبرنگاري مي كردم، دارم دوبله مي كنم و جديدي ترين هنرم هم شاعري!!!
گذاشتم دم عيد تا يه عيدي اي هم داده باشم!(تنها هنري كه نداشتم اخبار گفتنه ... اونم نه اينكه نتونم! اهل دروغ گفتن نيستم) اين اولين شعرم بود. اينهو شعر اول شهريار! يه چيز تو مايه هاي "خاله من باجي ..." و اينجور چيزا!
|
تنهايي براي همه يه بهانه است |
اما براي من فقط يه اجباره |
|
شايد كه تنهايي بهانه ي جدايي |
ولي برام؛ عشقي به نداريه |
|
آسمون بهم مي گفت مي خواي بري |
يه پرنده تنها پر نمي زنه |
|
آره اونم مي خواست بگه به مثل من |
دردشم فقط يه جو تنهاييه |
|
آسمون مگه دروغم بلده |
فكر نكنم چون كه دل اون آبيه |
|
اونه كه با بچه ها دوستي داره |
روزاي مدرسه گريش مي گيره |
|
شايدم كه اون مثل ما بچه ها |
دلش به كوچيكي دريا ها باشه |
|
هر كجاش دست بزاري مي لرزه |
وليكن زودي هم آروم مي گيره |
|
ولي من كه دل دريا ندارم |
حمل اين همه وظيفه سنگينه |
|
تو نباشي عشق من خاموشه |
زندگي بدون عشقم نمي شه |
|
يكي نيست بهم بگه تو اين جهان |
عاشقي بدون معشوق مي شه |
|
مادرم پيشم بمون تو لااقل |
حالا كه شيطونه در كمينمه! |
چه طور بود؟ بي خيال بابا ... به هر حال براي اولين شعر بدك نبود! ولي يافتم(چه قدر عاميانه(گفتاري) رو با نوشتاري قاطي مي كنم!) كه بايد يه فكر اساسي براي وزن شعرام بكنم! پس پي معلمان ادبيات دويدم ... .
ادامه دارد ... . باشد كه خوشتان بيايد.ياحق!
نوشته شده توسط بهنام نوذری(یکی بود یکی نبود) در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 18:35 موضوع داستان هایی که خودم نوشتم! | لینک ثابت
به نام پاك ايزد بزرگوار مهربان!
درود! بهتون قول داده بودم كه يه مقاله در مورد چهارشنبه سوري بدم ... دارم مي دم!!! (ببخشيد دير شد!) من اين مقاله رو ازسالنماي زرتشتيان خوندم ... كه طرح و اجراش با آقاي بهنام مباركه و نويسنده اش هم خانم مهربانو سهراب هستن!(اينجوري مي خوام حق بردار و بچسبان (copy & paste) رو بپردازم!)من خوم فكر مي كردم اين از زمان هخامنشيان مونده اما اينو بخونين:
*****
افروختن آتش در شب سه شنبه بي شك از آغاز دوره ي اسلامي مرسوم شده است. زيرا در گاه شماري(تقويم) ايران باستان، ماه را به چهار هفته تقسيم كردن و روزهاي شنبه، يكشنبه، دوشنبه و ... نام گذاري نمودن وجود نداشته است. در ايران باستان هر ماه سي روز و هر روز نامزد به نامي بوده است.
شايد مراسم چهارشنبه سوري برگردان آتش افروزي در ايران باستان باشد كه پس از ورود اعراب به اين شكل در آمده است. روان شاد پور داوود مي نويسد:«آتش افروزي در ايران باستان در پيشاني نوروز از آئين هاي ديرين است. شك نيست افتادن اين آتش افروزي به شب آخرين چهار شنبه ي سال بعذ از ورود اعراب مرسوم شده است. چه در ايران باستان شنبه و آدينه نداشتند.» حافظ مي نويسد:«نزد عرب ها چهارشنبه روز شوم و نحسي است. از اين رو كه ايرانيان؛ ائين آتش افروزي پايان سال خود را به شب آخرين چهارشنبه سال انداختند تا پيشامد هاي سال نو از آسيب روز پليدي چون چهارشنبه بر كنار بماند.» روان شد موبد جهانگير اشيدري مي نويسد:»اطلاق مراسمي همچون چهارشنبه سوري كوچكترين ارتباطي با ايرانيان باستان و باور هاي دين زرتشت پيامبر را ندارد و طي قرون و اعصار به صورت سنت در آمده است.» ابو جعفرنَرَه شَحي مورخ سده ي سوم مي نويسد:< ... آنگاه امير سعيد به سراي بنشست و هنوز سال تمام نشده بود كه ئچون شب سوري چنان كه عادت قديم است، آتش عظيم افروختند ...> شب سوري بي گمان شكل درست تلفظ اين جشن است در دوران ساسانيان. روان شاد بهرام فره وشي مي نويسد: چون در ايران كهن روز هاي هفته رايج نبوده است، از اين رو آتش افروزي پيش از نوروز در سه شنبه ي آخر سال انجام نمي گرفته است، بلكه در سيصد و شصتمين روز سال(پنچ وه) انجام مي گرفته زيرا آنان بر آن بودندكه فروهر هاي نياكان در آغاز اين روزها به زمين فرود مي آيند و با خود بركت و نيك ورزي به همراه مي آورند. در همين روزها بود كه براي راهنمايي آنان به هنگام آغاز شب در بالاي بام آتش مي افروختند ... تاآنها راه خاندان خود را بازيابند و به سوي خانواده بشتابند. ولي گويا اين آئين آتش افروزي در نخستين دوره ي اسلامي بهانه اي براي يك قيام سياسي گشته و در اين روز سنتي و ملي ايران براي رهايي از يوغ بيگانگان قيام كرده اند و جنبشي ملي پديد آمده است. به هر حال اين آئين بعد ها در سه شنبه آخر سال هر جاي مانده و پايدار است. از مراسم چهارشنبه سوري مي توان فال كوزه، فال گوش، قاشق زني، كجاوه بازي، شال اندازي، آش نذري و كوزه شكستن ... نام برد.
نه تو رو خدا حال كردين! ما كه همه چي مونو مي گيم اون عرباي سوسمار خور از اين كارا مي كنن ... از اون كارا مي كنن ... بعدشم مي گيم اينا واسه خودشون! پس چرا اين سنت مسخره رو نمي ديم به خودشون كه ديگه چهار پنج نفر در سال نميرن و اينقدر بچه در سال دست يا پا يا چشم و يا هرجاي ديگه شون رو از دست ندن؟ ... حالا خودتون قضاوت كنين(ظاهراً خودم قضاوت كردم!)
باشد كه خوشتان بيايد.ياحق!
نوشته شده توسط بهنام نوذری(یکی بود یکی نبود) در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 13:52 موضوع داستان هایی که خودم نوشتم! | لینک ثابت
به نام پاك ايزد بزرگوار مهربان!
درود! اول تو رو خدا گوجه هارو غلاف كنيد ... خب درگير مدرسه بودم ... ولي به فكر جاده ي خودمون هم بودم(راستش خیلی جاده ی زندگی خودم شلوغ شده(اینهو تو عکس(!)))، ديدم بعضيا خيلي منتظرن و بعضي از فاميلامون(شميــــــم!) هم مارو فراموش كردن ... من هم با اينكه همه رو نگاه مي كردم ولي نظر نمي دادم تا الان سورپرايزتون كنم! حالا هم اين شما و اينم ويژه برنامه ي نوروزي! كل زمستون پاي اينا نشستم ... داستانش واقعيه و شعراشم از خودمه پس نتيجه مي گيريم داستان خودمه! راستي سه شنبه(چهارشنبه سوري) صبحش اول بياين تو وبلاگم تا متوجه بشين كه دليلتون براي آتيشبازي چه قدر مسخره هست ... تموم اين مدتي كه نبودم داشتم واسه اين روزا برنامه ريزي مي كردم ... بعئ بعضيا كم لطفي دارن! سينا خان هم كه داستانامون رو ورداشتن! حالا از اين به بعد منو بايد تو هر دو تا قسمت شعر و داستان ببينيد! اسم اون ويژه بنوشته ي نوروزي هم <بابا شاعر!> هستش. خب به زودي همديگه رو مي بينيم! خدانگهدار! باشد كه خوشتان بيايد.ياحق!
نوشته شده توسط بهنام نوذری(یکی بود یکی نبود) در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 20:4 موضوع داستان هایی که خودم نوشتم! | لینک ثابت
سلام! ببخشید که داستان یک دو سه چی شد رو پاک کردم چون اون رو هم توی داستان بلندم یا همون رمان گنجوندم. خب چیزه قشنگی شده. همه چی با هم در آمیخته و یه چیز جدید ساخته. فعلا یه داستان دیگه که باز هم اونو خودم نوشتم رو واستون می ذارم.
******************************************************************************
در سالیان قبل؛ دونهال را کنارهم کاشتند. یکی سیب و دیگری گردو. آن دو همیشه با هم بازی میکردند و هنگامی هم که غروب می آمد هردو سر هایشان را به روی شانه های هم میگذاشتند و غروب غم انگیز خورشید را مینگریستند. زندگی این دو باهم به درازا کشید و عاقبت سیب به بار نشست. حال دیگر کسی با یک مشت چوب یک مشت برگ خشک کاری نداشت. همه مبهوت سرخی سیبهای درخت شدند. به سرخی قلب من.
یک روز صبح که درخت گردو تازه بیدار شده بود مردم ده را دید که دارند به سمت آن دو میآیند. کمی اندیشید. با توجه به این که درخت سیب دیگر بار نداشت درخت گردو پنداشت که دیگر مردم به فکر او افتاه اند امّا کمی که مردم نزدیک تر شدند به قضیه آگاه شد و به فکر چاره افتاد. به سرعت درخت سیب را بیدار کرد و شرح قضایا را برای او بازگو کرد. وقتی مردم به آن دو رسیدند درخت سیب که محبوب ترین چیز در بین اهالی ده بود با مردم به سخن نشست. بعد از نیم ساعت گفت و گو بالاخره مردم راضی شدند تا درخت گردو سر پا بماند اما به شرط اینکه درهنگام به ثمر نشستن دگر درخت بگذارد تا از او بالا روند و به کشتکاران کمک کند. درخت گردو شرط ها را پذیرفت ولی باز هم افسوس قدر ندانی مردم ده را خورد. مردم ده نیز بی تقصیر بودند؛ زیرا آنها تا کنون از میوهی درخت گردو نخورده بودند. دل درخت بیچاره پر از خون شده بود. خون به سرخی سیب درخت سیب.
یک روز دو درخت با هم به صحبت نشستند و تفرجی در سر گذشت خود کردند:
درخت گردو گفت: به یادت هست زمان کودکی وقتی به همراه هم با باد بازی میکردیم و شاخههایمان را در میان ذرات باد رها میکردیم با هم آواز خنده سر میدادیم؟
_دیگر آن زمان گذشته و هماکنون من وتو با هم بسیار متفاوت هستیم. من با ارزش ترین چیز این دهکده هستم اما تو تنها یک جسم جاگیر که به تازگی نیز شیشهی عمر تو در دستان من است!
_نه به پاس دوستی (زیرا گویا دیگر دوستیای بین من و تو نیست!) بلکه به پاس هم سن و سالی همسایه و همخانه بودن بیا تا یاد آن دوران را را زنده کنیم. حال که دیگر باد در حال وزیدن است و آفتاب نیزدر وسط آسمان؛ یاد آن دوران افتادهام. بیا...
_نمیخواهم دیگربشنوم ... من که دیگربچه نیستم و ضمناً من دیگر حتی از در کنار تو ماندن و از همسفره بودن با تو نیز بیزارم ... حال تو میگویی بیا شاخههایمان را در میان باد رها کنیم تا چه شود؟ ای کاش همان موقع که دهقانان قصد برکندن تو را از زمین داشتند پادرمیانی نمیکردم و هماکنون نیز که شیشهی عمرت دردست من است به قول خودت به پاس یک عمر همسایگی میگذارم برجا بمانی پس دیگر خاموش بمان.
حال دیگر درخت گردو با این که میدانست به زودی بار دار میشود، امید بقای عمر نداشت و تنها به درخت سیب ، مشاجرهشان و صحبتهای درخت سیب میاندیشید و یک چیز او را آزار میداد؛ فکرنابود شدن توسط یار دیرینهی خود.
گویی باد در گوش درخت گردو میخواند که "نخواهی دید، نخواهی دید" حال فقط به روزی فکرمیکرد که دارد نابود میشود وبه قولی مردم ده تیشه به ریشهاش میزنند. نابود میشود و کسی به دادش نمیرسد. و چه باهوش او.
ده روز بعد از رفتن درخت گردو درختسیب دیگر جزنگاه به صندلیای که مردم ده از در خت گردو ساختهبودند کار دیگری نداشت. این تنهی بریده تنها بازماندهی درخت گردو بود. شب قبل همه چیز درآتش به اتمام رسیدهبود. درخت سیب چون به جای دوستش نگاه میکرد به خورشید نگاه نکرد. چون به خورشید نگاه نکرد کمکمک برگهایش روی به زردی آوردند. او دیگرمیل به زندگی نداشت زیرا که خود را محکوم میدانست.
اشک میریخت ولی آن اشک هم به ریشههایش کمکی نمیتوانستند بکنند. ریشههایش خشک و بیآب بودند.
پاییز آمد و رفت و سرنوشت زمستان را هم به عاقبت پاییزدچار کرد و کمکمک بهار دیدهشد. همهی چشم ها به سوی درخت سیب بود. ولی درخت سیب چشمش به درخت گردو بود. آن سال گذشت و سالهای دیگر هم به همین طریق تا زمانی که مردم ده های بالا شتاب زده برای آوردن خبری به ده درخت سیب آمدهبودند. گردبادی داشت به سمت ده داستان ما میآمد. سیب با نزدیکتر شدن گردباد بوی درخت گردو را حس میکرد. "آمدهام تا نجاتت دهم!" زمزمه هایی که به گوش درختسیب میرسید او را آرام میکرد. مردم ده که آشفته به دنبال راهی برای رهایی یافتن از از آسیب این گردباد بودند دیدند که برگهای درختسیب دارند سبز میشوند. همه مبهوت سبزی برگهای درخت بودند که گردباد درخت سیب را از جای کند. مردم ده که دیگر زمانی برایشان نماندهبود دوباره آشفته شدند ولی ... .
بعد آن روز هر رهگذری که از آنجا میگذشت تعجب می کرد که چگونه برگ درخت سیبی بر روی تنهی درخت گردویی به این آرامی آرمیده و سبزمانده است. واین است راز عشق!
باشد که خوشتان بیاید.یاحق!
نوشته شده توسط بهنام نوذری(یکی بود یکی نبود) در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 12:4 موضوع داستان هایی که خودم نوشتم! | لینک ثابت
درود!(فارسی سرهی سلام!)
بالاخره یه جور دیگه شروع کردم. گرچه از لحاظ معنی زیاد توفیقی نمیکنه خب ولی خوبه که انسان همیشه متفاوت باشه!!! مثلا حتی اگه نویسنده هم باشه میتونه یه شغل دیگه هم داشته باشه! آره خب خیلی از نویسنده ها هستن و بودن که اول یه شغل دیگه داشته باشن ... باور نمیکنین؟ خب من اسم ده تا از اون نویسنده ها رو واستون نام میبرم و بهتون میگم هر کدوم قبلا چه کاره بودن!!! امروز یه یه چندتایی شون رو میگم چون به احتمال زیاد این آخرین پستم هستش و پست بعدیم میره تا بیست و پنجم دی ماه!!! خب قول میدم جمعهها بیام و جواب نظراتتون رو بدم! راستی قول میدم «یک دو سه چی شد؟» رو تا تهش واستون بذارم!
اولش یه نصیحت: خودتو بنداز تو دریا ولی نویسنده نشو!!!
مارک تواین:
کتابهای معروفی نوشته(البته اگه اهل کتاب باشید!)«هکلبری فین»«تام سایر»و«بیگانهای در دهکده» از جمله کارای معروفشه. اون یه شخصی بوده که در زمانی که اروپایی ها داشتن قاره ی آمریکا رو به تمدن(!) میرسوندن تو یه کشتی کار میکرده و قبلش هم یه قایقران تو رودخونهی میسیسیپی بود!!! کتاباش هم همش تو همون حال و هوا نوشته!!!
زیاد دور نریم.
قیصر امین پور:
یه جوان اواخر شهریور 57 از دزفول میاد تهران دامپزشکی بخونه! دامپزشکی رو ول میکنه میره علوماجتماعی میخونه!! علوماجتماعی رو ول میکنه میره ادبیات میخونه!!! آخر سر هم تو چهل سالگی نه مثل ناصر خسرو خواب میبینه نه مثل شهریار عاشق کسی میشه، میره همه چیزو ول میکنه(!) میره شاعر میشه بعدشم که «دستور زبان عشق» رو خلق میکنه!
آنتوان دوسنت اگزوپری:
شک نکنید بیشتر داستاناش راسته!!! میگه تو صحرا هم تا حالا سقوط کرده. فقط اینکه شازده کوچولو بیاد وسط زیاد باورکرردنی نیست. خب از یه فرانسوی که عقل بزرگونه پیدا نکرده و همهی کاراش رو ول کرده رفته نویسنده شده بعید نیست اینجوری فکر کردن. عین من که درس مشقم رو ول کردم نویسنده و وبلاگ نویس شدم!!! خب ایشون علاوه بر«شازده کوچولو» «پرواز شبانه» را هم نوشت. ولی نه به خوبی داستان قبلیش.
آنتوان چخوف:
چرا انقدر آنتوان داریم! غیر از قیصر بقیشون آنتوان داشتن. خب زشته که جلوی چخوف عزیز از نویسنده های دیگر صحبت کنیم. چخوف بعد از اینکه درس پزشکیش رو تموم کرد رفت تو یکی از روستا های اطراف مسکو تا طرحش رو بگذرونه. شروع کرد به نوشتن مقالههایی در مورد پزشکی. اما راضیش نکردن. آخرهم رفت داستان و رمان و نمایشنامه نوشت که الحق تو اینکار از دکتریش دکترتر بود!!!
چندتا شون رو واستون گفتم. بعد امتحانات هم باقیش رو میگم. باشد که خوشتان بیاید. یاحق!
نوشته شده توسط بهنام نوذری(یکی بود یکی نبود) در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 16:26 موضوع نقد های تاریخی فرهنگی اجتماعی از زبان من و دیگران | لینک ثابت
سلام!(از دفعه بعد یه جور دیگه شروع میکنم اینجوری خیلی تکراری شدم!)منتظر قسمت دوم داستانم که انشاالله هستید. خب امروز یک داستان جالب که توی کتاب «علوم ترسناک» خوندم رو واستون میذارم. میدونین که تقریبا تو هر مدار یا کیت نسبتا بزرگی مقداری طلا یا نقره به کار رفته. خب تو وسایل دندانپزشکی هم نقره به کار رفته ولی ...
یک روز شخصی به سمت دندانپزشکی میرود تا دندان خرابش را پر کند. دندانپزشک دندان مرد را پر میکند ولی بعد از چند روز آن مرد در گوشش یک صداهایی احساس و در دندانش هم دردی احساس میکرد. پیش روانپزشک رفت ولی تاثیری نداشت. بالاخره پیش دندانپزشک برگشت و تکه ای نقره در میان خمیری که برای پر کردن دندان از آن استفاده میشود پیدا کرد. قضیه از این قرار بوده که آن نقره امواج رادیویی را جذب میکرده وبه طریقی آن را انتشار میداد که آن انتشارات به پردهیگوش آن مرد اصابت میکرد و او در اصل داشت صدای رادیو را میشنید. علت دندان دردش هم به خاطر این بود که خب هر موجی انرژی دارد!!!
خود من به صحت این داستان کمی شک دارم(!) ولی خب. باشد که خوشتان بیاید.یاحق!
نوشته شده توسط بهنام نوذری(یکی بود یکی نبود) در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 17:24 موضوع داستان های کوتاه از سراسر جهان | لینک ثابت
همه گفتن سلام ما هم میگیم سلام! یه دعوت نامه از طرف مغازه دار که ظاهرا خودم باشم براتون آوردم، می خونمش و می رم!:
سلام علیکم و رحمه الله و برکاته! با اجازه ی وبلاگ دارای حرفه ای ای که به این جا سر می زنن یه عرضی داشتم خدمتتون ... شروع از ساعت یازده شب، پنج شنبه، ۲۲ آذر ماه سال ۱۳۸۶ خورشیدی ... همه دعوتند، بیاین و قدم رو تخم چشمامون بذارین و با هم دیگه یه محیط خوب و صمیمی رو ایجاد کنیم ... یه شب که هزار شب نمیشه!
ضمنا باید ببینم چطور میشه که اگه شد همون شب داستان جدید رو واستون بذارم!
باشد که خوشتان بیاید.یاحق!
نوشته شده توسط بهنام نوذری(یکی بود یکی نبود) در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 16:14 موضوع | لینک ثابت
سلام! همون طور که قول داده بودم دوشنبه بعد از ظهر شد و آماده برای رفتن به کلاس زبان دارم واستون قسمت سوم رو می ذارم ... خودم هم موندم الان کلشو بذارم یا نه ولی ترجیح دادم که قسمت بعد رو جمعه بذارم آخه رمانم زیاد پیش نرفته!بعدش با خودم گفتم بده شما رو منتظر بذارم پس این شما و اینم آخرین قسمت سلام تیمسار! باشد که خوشتان بیاید. یاحق!
از تاکسی پیاده شدیم و به سمت درب ورودی رفتیم. ترمینال واقعا شلوغ بود.«هر چی سوال داری بپرس که از این به بعد وقت سوال جواب نداریا!» مجبور شدم آخرین سوالم را از او بپرسم:«این نوار و از کجا پیدا کردی؟» نیشخندی زد و گفت:«من محل کشته شدن سعید رو گشتم ... وقتی من رسیدم جسد سعید رو برده بودن ... من این کاست رو پیدا کردم ... مشکوک بود واسه همین سریع از اون نوار یه کپی تو ضبط خودم گرفتم ... همین ... راستی بلیتامون جاشون کنار هم نیست ... وقتی به مقصد رسیدیم پیاده شو توی هتله ستارهی شمال هم دیگه رو میبینیم ... راستی اگه تیمسار رو دیدی هیچ کاری نکنیا ... میدونم دارم چه کار میکنم.»
از هم جداشدیم. همه به دنبال اتوبوس خود بودند. من هم یواشکی پشت سر سعید با فاصلهی نسبتا کمی راه افتادم و سوار اتوبوس خودمان شدم.
دوساعت بعد، نزدیکهای ساعت دوازده، اتوبوس برای نماز ایستاد. سیا پیاده نشد یا لااقل من نتوانستم او را در مسجد بیابم. ولی شخص دیگری را دیدم که دوست داشتم همانجا خفهاش میکردم. مابا تیمسار بسیار اتفاقی و شاید هم با نقشهی سیا همسفر شدهبودیم. نماز را که خواندیم سعی کردم زود تر از همه به اتوبوس برگردم تا ببینم سیا کجا نشسته است ولی در اوج ناباوری دیدم هیچ کسی در اتوبوس نبود. هر چه منتظر ماندم هم او را ندیدم. همین بود که تصمیم گرفتم از اتوبوس پیاده بشوم. چند صد متر آن طرف یک آبادی را دیدم و با خودم گفتم که اگر قرار است من شب را اینجا بمانم لااقل در آن آبادی بمانم تا بلکه فردابا انرژی مضاعف به جستوجوی سیا ادامهبدهم. بعد از چند دقیقه یک خانهی نسبتا بزرگ توجهم را جلب کرد. مخلوتی از صداهای مختلف از آن خانه به بیرون میآمد. فکر کردم همینقدر دلیل برای کنجکاوی و برای اینکه شم پلیسی ام به کار بیفتد کافی است. وقتی به نزدیکی آن خانه رسیدم متوجه صدای آشنایی شدم ولی نه یک صدای آشنا، بلکه چندین و چند صدای آشنای دیگر غیر از صدای تیمسار احمدی.«هی! ... تو اینجا چه کار میکنی؟» این هم صدای آشنای دیگری بود.
«سه ساعت منو الاف خودت کردیا ... چرا یهویی غیبت زد ... چجوری از اینجا سر درآوردی؟» سیا استاد حرف زدن با بدن است. آنجا هم به من فهماند که ساکت باشم و بعدا همه چیز را برای من توضیح میدهد. « تیمسارو تا اینجا دنبال کردم.» با همدیگر خانه را دورزدیم و از پنجره نگاهی هم به داخل خانه کردیم، نمیتوانستیم بگوییم خانه؛ دخمه و یا لانهموش بهتر آنجا را توصیف میکرد. چند صدای آشنا داشتند با هم صحبت میکردند:
صدای آشنای اول خود آن شخصی بود که سعید صدای او را ضبط کرده بود و حالا هم سیا داشت حرفهایشان را ضبط میکرد:«باید از دستش خلاص شیم ... تا حالا نفهمیده باشن خوبه ... حالا مطمئنی غیر صفایی کس دیگهای بویی نبرده ... اوی دارم با تو صحبت میکنما!» صدای آشنای بعدی یک هم خدمتی نامرد به نام کامران بود:«آره بابا! ... رییس بابا من مطمئنم هیچکی خبردار نشده ... باسه یه بار شده بهم اعتماد کن رییس!»
_«خوبه! ... صفایی هول و هش یه ساعت دیگه میمیره ... پس نیازی نیست خونی ریخته بشه مگه نه سروان؟» تعجب کردم. مگر پلیس دیگری هم با آنها همدست بود:«خفهشو! ... خفهشو عوضی! ... حاضرم بمیرم ولی...» صدایی مانند پرتاب یک تاگلیاتلهگرانده آمد و بعدش سعید ساکت شد. «دیگه وقتشه که خودم رو نشون بدم ... سیاوش صادقی بااون رفیقه خنگش ... بیاین بالا شما ها هم مهمون ما باشید.» از تعجب داشتم شاخ در میآوردم چگونه متوجه ما شده بود! کامران گفت:«آره! ... یه کمی تاگلیاتله گراندهی خونتون پایین اومده ... بیاین مهمون ما باشین.» معمولا وقتی کامران صحبت میکند، گویا حس لامسهاش را از دست می دهد. سعید از این فرصت به نحو احسنت استفاده کرد. «نه! ... سعید این کارو نکـُ...» بنگ! سعید با حالتی انتقام جویانه گفت:«همتون برین به جهنم! ... سگای پست فطرت ... مثِّ سگ میکشمتون!» تیمسار و رفیقش با اضطراب در حال التماس کردن بودند که کامران، دراز کشیده پایش را به جای گلولهی روی پای سعید کوبید. «آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاخ!» سیا همین لحظه وارد اتاق میشود و به سمت تیمسار حمله میبرد. من هم بالاجبار با دوست تیمسار گلاویز میشوم. ناگهان صدای خرد شدن شیشهای را در پشت سرم احساس کردم. تا خواستم برگردم ناگهان شخصی خرده شیشهای را در سر من کوبید. سرم شکستهبود و چشمم هم جایی را نمیدید. فقط صدای آخ گفتن تیمسار و بعدش هم قطع شدن ناگهانی ناله های سیا و بعد از آن چیز زیادی به خاطر ندارم تا زمانی که روی تخت بیمارستان سعید بالای سرم با پیراهن مشکی نشستهبود.
نوشته شده توسط بهنام نوذری(یکی بود یکی نبود) در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 17:55 موضوع داستان هایی که خودم نوشتم! | لینک ثابت
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه! متن قبلی رو که گذاشتم بعدش دیدم خیلی توهم توهم و طولانی شده واسه همین سعی کردم از این به بعد با حجم کمتر ولی درسری های بیشتر یه داستان رو براتون بذارم! اینم گذاشتم که متن بعدی رو دوشنبه واستون بذارم! آخه بالاخره باید این واحدهای دانشگاه پاس بشن یا نه! باشد که خوشتان بیاید. یاحق!
دیگر مقاومت نکردم و با همدیگر راهی خانه شدیم در بین راه سعید بسیار مسمم به نظر می رسید ولی ناگهان بغضش ترکید«امیر! ... فردا باید ...»کمی آرامتر شد«...فردا باید با هم دیگه بریم پیش تیمسار احمدی و مرخصی بگیریم.» با تعجب پرسیدم:«حالت خوبه؟ چه کار میخوای بکنی؟» برایم عجیب بود که سیا باز هم اسم تیمسار را بر زبان بیاورد. اما او با اطمینان روی حرفش مانده بود و انگار یک چیزهایی میدانست.
فردای آن شب، صبح زود که بیدار شدم دیدم که برای اولین بار سیا زود تر از من بیدار شده بود و منتظر من بود. «صبحبهخیر! ... چه عجب زود بلند شدی!» سیا گفت:«بدو بلندشو آماده شو صبحانه رو هم توی اتوبوس میخوری!» گویا زیاد هم زود بلند نشدهبودم.«داری چه کار میکنی؟ ... ساکاتو چرا بستی اتوبوس دیگه چیه؟» مصمم به نظر میرسید. زورم هم به او نمیرسید«اتوبوسم نمیدونی چیه؟ ... هاهاها جای خاصی نمیریم بندر ترکمن!»
_«اونجا میریم چی کار؟ مگه عقلتو از دست دادی؟ چقدر پول بلیت دادی حالا؟!»
_«برگه مأموریت داریم! لازم نیست پول بدیم و دیگه اینکه ... اشتباه سعید رو نمیکنم ... ولی انتقامش رو می گیرم.» با هم دیگر به بیرون خانه راهی شدیم. در راه سیا همه چیز را برای من توضیح داد، گرچه هنوز کاملا بیدار نشدهبودم ولی خوب حساسیت و خطرهایی که در راهمان وجود داشت را فهمیدم. سیا بچهی باهوشی بود و قدرت ریسک بالایی هم داشت، ولی افسوس که فرق شجاعت و حماقت را نمیفهمید«امروز صبح که رفته بودم کلانتری ... حدس میزنی چی شنیدم؟» همیشه حدس سوال های سیا سخت بود. سوال هایی مطرح میکرد که مطمئن بود هیچ کس جوابش را نمیداند«خودم توضیح میدم ... تیمساراحمدی واسه مأموریت رفته بندر ترکمن ... این تو رو یاد چیزی نمیندازه؟»
برای سومین بار در شانزده ساعت گذشته اسم جایی رو شنیدم که نه تا به آن روز به آنجا رفته بودم و نه در عمرم بیش از دو بار اسم آنجا به گوشم خوردبود.«... نترس! ... فقط تو خودت رو برسون ... باقیش حله! آخه بچههای اسکله شماره چهار تار و مار شدن و فقط خودی داریم ... صد میلیون دلار مثل هلو آمادس تا هِرّی تو گلو!راستی پنجاه کیلو هم مواد آمادس تا بیای ببریش جنوب ... البته بهتره اینکارو بکنی چون جدیدا اون بالا مالا ها بد جوری دارن سخت میگیرن... چهارشنبه ساعت چهار از سمت راست اسکله که وارد میشی خوب نیگا کن ... اگه کسی پرسه نمیزد در رو چون یعنی اوضاع قاراشمیشه ... تا بعدش باهات تماس میگیرم تا بعد ... راستی رئیس یادت باشه بندر ترکمن باید بیای بدون همراه! ... بنگ!» درست بود. آن نوار لعنتی.«خب این چه ربطی به تیمسار احمدی داشت؟» از خودم خجالت کشیدم. از من همچین سؤالی بعید بود.«سعید رفت تا گزارش یه سرقت رو که یه باند قاچاق مواد اونو مرتکب شدهبود گزارش کنه ... بدون اینکه بدونه داره پاشو میزاره تو دهنه شیر ... تیمسار خوب تونست خودش رو بالا بکشه ... با یه چندتا دزدگیری بر هم زدن باند قاچاق و از این حرفا که همشون کار خودش بود شد تیمسار و بعدشم راحت هر کثافتی دوست داشت کرد ... بدون اینکه کسی کوچکترین شکی بهش بکنه ... کامرانم رفته بود تا یه سرکی بکشه اما پلیس فهمید ... اونا رو تعقیب کردنو کامران رو گرفتن ... همین بود ... حالا تو اتوبوس یه چیزمهمتری میفهمی.»
_«اون به کنار ولی برکه مأموریت، مرخصی ... اینا رو کی بهت داد؟»
_«سرهنگ صفایی رو دیدم ... یادته تو سربازی ... یه سری چیزا رو بهش گفتم و گفتم که خسته شدیم و ضمنا بدمون نمیآد تو مرخصی دنبال اون جاعلا باشیم! ... لازم نیست تعجب کنی ... هرکی یه کار اون عوضی هارو میدونه!»
تا خواستم به خوبی روی حرفهای سیا فکر کنم به ترمینال رسیدهبودیم.
ادامه دارد ...
نوشته شده توسط بهنام نوذری(یکی بود یکی نبود) در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 18:25 موضوع داستان هایی که خودم نوشتم! | لینک ثابت
این داستان رو امسال حدود سه هفته پیش نوشتم ... داستان قشنگی شده و یه داستانی هست که تو یه محیط کاملا واقعی اتفاق می افته. فقط دقت زیادی می خواد موقع خوندنش چون فلش بک و از این جور چیزا تو متن زیاد داره. باشد که خوشتان بیاید.یاحق!
_«هی! ... واسه امروز چی داری؟»
_«ازشون بدت نمیآد! ... با همهی قبلیا فرق داره ... اونم یه فرق اساسی!»
در کوچهی دوم شمالی سالهاست که هیچ کسی سکونت ندارد. بهتر است بگویم هیچ کس سکونت دائم ندارد پس اینکه وسط یک روز سرد ابری، دونفر با هم دیگر راه بروند و حرفهای مختلفی بزنند چیز عجیبی نیست؛ ولی این عجیب است که یک نفر هم فالگوش ایستاده باشد!
_«سروان اکبری! ... بعد از سه سال خدمت هنوز نمیدونی وقتی مافوقتو میبینی باید قبل از هرچیز سلام بدی ... درسته سروان؟» به او نمیآید ولی پنجاه و سه سال سن دارد. اتاقش پر از پروندههای به قول خودش سالهای جوانیش است. همواره به دنبال ایراد گرفتن ازهرچه آدم نجیب است. معمولاً عادت ندارد یونیفرم اداری خود را به تن کند، مگراینکه از اداره کل به کلانتری بیایند و مخصوصاًوقتی که میخواهد توبیخی بنویسد. سروان اکبری از همین که توبیخ نمیشد خوشحال بود و مطمئناً اگر میتوانست نگاهش را از جوش روی دماغ تیمسار احمدی پیر بردارد خندهای هم زیرلب میکرد. تیمساربعد از قرائت طومار وظائف یک سروان هنگام برخورد با او چند لحظه به نوشتهی روی میزش نگریست و سپس به آرامی آغاز کرد:«میدونم تا به حال حتی یه جیببر هم نگرفتی ولی این دفعه میبخشمت چون کم کم داره ازت خوشم میآد.» تنها افکاری بود که از ذهن سروان اکبری میگذشت لحظهای درفکر فرو رفت و سپس دید کمی عقب افتاده است بعد از چند لحظه وارسی اوضاع با خود گفت:«این دفعه دیگه اشتباهی تو کارم نیست! ... پشت پیکان و بعدشم از اون کلانتری لعنتی راحت میشم و میتونم یه سری هم به آبجی کوکب بزنم بیچاره...» حرفش را قطع کرد چون مناسبترین وضعیت را برای رفتن به پشت ماشین پیکان خاکستری رنگ داشت. مثل همیشه پر سرصدا راه میرفت ولی درکمال تعجب دید که آن دو اصلاً مشکوک نشدهبودند.
«اونا یه باند خیلی گستردهان که مأمورای اداره کل ردشونو نزدیکای این جا ها زدن.»
سروان اکبری گفت:«برگهی مأموریت نمیخواد؟ ... منظورم اینه که خب شاید لازم بشه.» تیمسار کلهاش را کج کرد و گفت:«مامیدونیم اونا دقیقاً کجا هستن و تو هم لازم نیست اونا رو دنبال کنی ... فقط مواظب باش اونا خیلی حسّاسن.» همین بود که سعید اکبری را مشکوک کرده بود. میدانست که به این سادگی گول نمیخورند و مطمئناً یک کاسهای زیرنیمکاسه بود.
«حالا دیگه وقتشه! ... هرچی دلتون میخواد بگین!؟» همین طورکه داشت صدای آنها را ضبط میکرد کم کم داشت مشکوک میشد، زیرا گویا آنها فقط میخواستند هر چه مسیر و مخفیگاه و هر کثافتی در عمرشان داشته اند و کردهاند بازگو کنند. بعد از نیم ساعت که سعید داشت به خوبی گوش میکرد صدای مهیبی را شنید و دیگرهمه آرام شدهبودند.
«سروان اکبری ... نماد جوانمردی و گذشته ... اون با تحقیقاتی که برای ما انجام داد خدمت بزرگی به ملت و مملکت خودش کرد ... حال ما باید یاد و خاطرهی اونو تا برپایی این حکومت زنده نگه داریم.» تیمساربازیگر خوبی نبود. همهی سعی و تلاشش هم برای گول زدن من کافی نبود. همینطور هم برای گول زدن صادقی. تیمسار که طبق معمول گوش مفتی گیر آورده بود، تا دلش میخواست ورور میکرد:«... سروان سیاوش صادقی از جمله کسانی بود که سعید عزیز همواره به او اعتماد صد در صد داشت و میدانست که...»سیاوش از آن دسته آدم هایی نبود که بیخیال از همه چی بگذرد. ولی آن روز در اوج عصبانیت وناراحتی حتی کوچکترین واکنشی هم از او نتوانستم ببینم. حتی در اوج تعجب نیشخندی هم بر لبانش میدیدم اما اضطرابی او را فراگرفته بود. گردبادی از «نمیدانم!».
جایش واقعا خالی است. هنوز به خانوادهاش خبر ندادهاند. شب هنگام تختش مثل همهی شبهای گذشته نامرتب است اما دیگر سیاوش تکهکلام همیشگیش را نمی اندازد. مثل بچه ها میگفت:«بسهی دوب جاشو ملتب میکنه!». سیاوش خواب بود و داشت در عالم خواب جستوجوی سعید را می کرد ولی یک چیز معلوم بود: سیا از مرگ سعید پریشان نبود بلکه از چیزهایی که میداند و از ترس این که حدسیاتش درست باشد آشفته بود.
شب هنگام صدای مبهمی مانند رادیو من را ازخواب بیدار کرد. خوب حواسم سر جایش نبود ولی بدون عینک هم میدیدم که سیا در گوشه ای نشسته است دارد برای چندمین بار یک جای مخصوص از یک نوار را گوش میکند و آرام گریه میکند. خمیازهای کشیدم و گفتم:«داری چه کار میکنی سیا؟» پاسخی نداد. سه بار دیگر حرفم را تکرارکردم ولی اگر با سنگ حرف میزدی سنگ نیز به حرف میآمد:«بخواب! ... بخواب تا تو خواب از اون سعید نامرد بپرسی که چرا؟!» با تعجب پرسیدم:«چی شده سیاجون؟ چراگریه میکنی؟ سعید ناراحت میشهآ!»
_«حالاحالا ها باید عذاب ببینه چون یه کار غلط دیگه انجام داده که باعث شد کشته بشه!»
_«چی داری میگی؟ ... یه لحظه اون ماسماسکو خفه کن ببینم چی میگی؟ اصلا اون نوار چیه؟»
_«آلات قتاله! ... امیر من نباید میذاشتم اون کثافت به سعید دستور بده! ... عوضی!»
_«اون دیگه چیه؟ عوضی کیه؟ ... معلومه چت شده تو امشب؟ ... بیا بریم تو حیاط با هم صحبت میکنیم.» اورا در آغوش میکشم:«خودتو اذیت نکن عزیزم میدونم سخته ولی تحمل کن!» بدنش مثل یخ سرد و خشک بود. «بریم پارک! ... نمیدونم ... فقط یه جایی که از این جا خیلی دور باشه خـــیـــلــی دور!»
نمیدانم تا به حال به بزرگترین بدشانسی عمرتان فکر کردهاید؟ نمیدانم چرا ولی به بدترین حالت ممکن، بدترین خبر ممکن رو ولی در بهترین جای ممکن،سعید داشت برای من بازگو میکرد:«به همین سادگی امیر ... به همین سادگی آدم کشتنو هیچکسم خبردار نشد و همه چی به خوبی و خوشی تموم شد ... اونوقت میگی آروم باشم که تا چند روز دیگه هم خودم باید کشته شمو بعدشم تو و بعدشم ...» طوری حرف میزد که انگار به آخر خط رسیده است:
«عزیز من! ... آخه چطور ممکنه به این راحتی آدم بکشن ... مگه اینکه ...»
_«چی شده؟ ... ها! بگو دیگه اگه چی؟ چرا منو نگاه میکنی ها؟»
«کمترین پاداش اینه که اینکارت توی پروندت ثبت میشه و دوهفته مرخصی با حقوقم روش» سیا یاد حرفهای تیمسار افتاد.
_«آره! ... اول اینکه برای اولین بار من توی پروندههاشو دیدمو ... در واقع اونا اصلا پروندهی جنایی نبودن بلکه فقط یکسری برنامهی زمان بندی حرکته ...»
_«کشتی و کامیون!» نمیدانم چرا ولی به طور کاملا اتفاقی از دهنم پرید و ایکاش که نمیپرید«دقیقا حق با توئه ... و نکتهی دوم اینه که اون حتی به پسرشم انقدر مرخصی نمیده چه برسه به ...» من گفتم:«ولی یادته به اون کامران احمق دو هفته مرخصی داده بود.»
_«ولی اگه یادت باشه اونو مراجع قضایی در حین مرخصی تو بندرترکمن گرفتن و بعدشم شیش ماه براش بریدن!» محض یاد آوری گفتم:«ولی اگه یادت باشه بعد از دو هفته با وساطت تیمسار احمدی آزاد شد ... یعنی اونم ...» من از هیچ چیزی خبر نداشتم. ولی آن نوار لعنتی حامل اسرار زیادی بود که سیا را از درون میسوزاند «آره امیر! ... آره! ... همینه که منو میترسونه ... بیا برگردیم فردا واست همه چیز رو روشن میکنم.»
«وایسا بینم! کجا؟ من که هنوز خوب از حرفات سر در نیاوردم.»
«خونه بهت میگم ... فعلا بیا بریم ... اینجا موندن دیگه زیاد خوب نیست.»
ادامه دارد ...
نوشته شده توسط بهنام نوذری(یکی بود یکی نبود) در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 21:54 موضوع داستان هایی که خودم نوشتم! | لینک ثابت
السلام علیک و رحمه الله و برکاته!(مثل اسمم طولانی شد!)
امیدوارم حالتون خوب باشه. همون طور که تو وبلاگ دوست عزیزم نظر دادم و گفتم که هادی اینطرفا پیداش شده عواقبش رو می تونین تو این پست ببینین! مولانا که به تظر من بزرگترین عارف دنیا هم هست یه سری به وبلاگ من زده و این شعر رو برام فرستاده:
انشاالله پست بعدی می بینیدشون؟!![]()
نوشته شده توسط بهنام نوذری(یکی بود یکی نبود) در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 10:13 موضوع | لینک ثابت
سلام!
مثل این که این رفیقای ما نمی تونن خودشون نگه دارن و با کسی که نمی شناسنش درد و دل کنن
تا اسم و فامیل و اسم پدر و معدل سال دوم وسوم دبیرستان و (چقدر شبیه فرم کنکور شد!)و ... ی آدم و در نیارن ول کن نیستن! خب دیگه واسه اونا ناشناس نیستم! درسته که اسمم لو رفت ولی من از این هدف والای خودم دست نمی کشم!(ها!)
به هر حال در این صورت هم با این وبلاگ هستم و تا وقتی که اون وقتش معلوم نیست عمراٌ دست از این وبلاگ بکشم. از ما گفتن بود!
باشد که از این وبلاگ خوشتان بیاید.یاحق!
نوشته شده توسط بهنام نوذری(یکی بود یکی نبود) در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 20:15 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من یکی بود یکی نبودم! شاید اسم طولانی ای به نظر بیاد ولی من یه آدمم(نویسنده) که می خوام نظر شما رو در مورد نوشته هام بدونم. هم خودم به اطمینان می رسم و اگه لازم بود روش نوشتنم رو عوضش می کنم و یا اگه خیلی بد بود دیگه نمی نویسم باشد که خوشتان بیاید یاحق!
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
داستان های کوتاه از سراسر جهان
داستان هایی که خودم نوشتم!
معرفی کتاب
نقد های تاریخی فرهنگی اجتماعی از زبان من و دیگران
شعر!
همكاران محترم
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY